نهادگرایی و ثبات سیاسی در فضای تازه

نهادگرایی و ثبات سیاسی در فضای تازه

دکتر ابراهیم متقی» حادثه سقوط بالگرد برخی از مقامات عالی سیاسی و راهبردی ایران بر اساس نشانه‌هایی از «ابهام امنیتی» تعریف می‌شود.
ايران و امريكا و ديپلماسي غيرمستقيم

ايران و امريكا و ديپلماسي غيرمستقيم

حسین ربیعی» مطابق ادعاها و شواهد، عرصه ميدان و ديپلماسي، هر دو هر به صورت غيرمستقيم توسط اين دو كشور و از طريق نمايندگان‌شان مديريت مي‌شود
دوشنبه ۰۷ خرداد ۱۴۰۳ - 2024 May 27
کد خبر: ۵۸۲۹۹
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۱ آذر ۱۳۹۴ - ۲۲:۱۶

معرفی رمان " یادت نرود که... "

تدبیر24:کتاب رمان " یادت نرود که ... " به قلم یاسمن خلیلی فر توسط انتشارات چرخ چاپ شد. خلیلی فرد در معرفی خود و رمان منتشره اش می گوید :

یاسمن خلیلی¬فرد هستم، متولد سال  1369 در شمیران. دیپلمم را در رشته ریاضی فیزیک گرفتم و چون به هیچ¬یک از رشته¬های مرتبط با دیپلمم علاقه¬ای نداشتم تغییر رشته دادم و کنکور هنر دادم که سینما بخوانم. در سالهای کودکی چند داستان نوشتم که در مجله سروش کودک چاپ شدند.

-فعالیت در مطبوعات را خیلی زود شروع کردم، از 12 سالگی در بخش خوانندگان مجلۀ سروش هفتگی نقد فیلم و سریال می¬نوشتم. حوزه¬ی مورد علاقه¬ام سینما بود و بیشتر در آن زمینه نوشته¬ام. در بخش خوانندگان ماهنامه فیلم هم مطالبی نوشتم و تا پیش از ورود به دانشگاه با نشریاتی مثل فیلم و سینما، دوهفته نامه نیمرخ و روزنامه بانی فیلم همکاری داشتم که در حدود سال¬های 84-85 همکاری¬ام با روزنامه بانی فیلم به صورت رسمی درآمد و مطالب من از بخش «خوانندگان» به بخش اصلی منتقل شدند. 

-در سال 1387 وارد دانشکده¬ی سینما-تئاتر دانشگاهِ هنرِ تهران شدم و در رشته¬ی کارگردانی سینما تحصیل کردم(مقطع کارشناسی) و سال گذشته (93) فوق لیسانسم را در رشته کارگردانی سینما از همین دانشکده (دانشکده سینماتئاتر دانشگاه هنر تهران) دریافت کردم و در حال حاضر فوق لیسانس کارگردانی سینما از دانشکده سینما-تئاتر دانشگاه هنر تهران هستم.

-در حال حاضر به عنوان منتقد سینمایی در روزنامه بانی فیلم و سایت سلام سینما مشغول به کار هستم و عضو انجمن منتقدان ایران می¬باشم.

-چند فیلم¬نامه نوشته¬ام و چند فیلم کوتاه ساخته¬ام. یکی از اهداف مهم زندگی¬ام دنبال کردن رشته¬ی تحصیلی¬ام سینما، به صورت جدی و حرفه¬ای است و البته بیشتر دوست دارم در حوزه¬ی فیلمنامه¬نویسی فعالیت داشته باشم و فیلمنامه¬های خودم را جلوی دوربین ببرم.

-به زبان¬های انگلیسی و اسپانیایی تسلط دارم و ترجمه¬های سینمایی نیز در زمینه¬ بیوگرافی هنرمندان غیرایرانی برای روزنامه بانی فیلم انجام داده¬ام.

-یک کتاب سینمایی با عنوان «نقش جنگ بر سینمای غیرجنگی ایران» نوشته¬ام که قرار است پاییز امسال توسط نشر «نظر» منتشر شود و درواقع بخش¬هایی از تز پایان نامه¬ی کارشناسی ارشدم هست.

-یک رمان در دست نگارش دارم که مراحل پایانی خود را طی می¬کند و پس از آن قصد دارم نگارش رمانی دیگر را آغاز کنم که فعلاً در حد یک طرح کلی و ذهنی است.

-ایده¬ی نوشتن رمان «یادت نرود که ...» در زمستان سال 1388 وقتی که 19 ساله بودم به ذهنم رسید. برای واحد مبانی فیلمنامه نویسی دانشگاه که استادش آقای بابک تبرائی بودند باید طرحی می¬نوشتیم و بعد به صورت سیناپس درش می¬آوردیم و این طرح به ذهن من رسید. داستان کاملاً خیالی است و نمی¬شود گفت اقتباسی از دنیای واقعی یا یک زندگی واقعی به طور مشخص است اما اتفاقات و رویدادهای آن کاملاً واقعگرایانه اند. داستان درواقع مضمونی عاشقانه دارد اما این عشق چیز عجیب و غیرقابل¬باوری نیست. یک عشق قدیمی¬ست که دوباره زنده می¬شود و بر زندگی افراد مختلف تأثیر می¬گذارد. ابتدا قصد داشتم این کار را به فیلمنامه¬ای برای ساخت تبدیل کنم اما به دلیل پاره¬ای از خط قرمزها این اتفاق رخ نداد و شروع کردم به نوشتن آن به عنوان رمان که کار سختی هم بود، خصوصاً برای من که تجربه¬ی چندانی در زمینه رمان¬نویسی نداشتم. برای همین نوشتن این رمان خیلی طول کشید. نوشتن رمان اواخر تابستان 91 تمام شد و تغییراتی هم در آن ایجاد کردم اما کتاب دو بار از سوی ارشاد رد شد و به همین خاطر فرآیند انتشارش به تعویق افتاد. 

خلاصه داستان: داستان رمان درباره¬ی مرد میانسالی به نام کیوان کامیاب است که پس از پانزده سال از پاریس به ایران برمی¬گردد. او در این سفر با شخصیت¬هایی مواجه می¬شود که پیش¬تر کنارشان گذاشته بود یا آنها کنارش گذاشته بودند، اما مهمترین این آدم¬ها فروغ شکیبا است، زنی که کیوان سال¬ها عاشقانه دوستش داشته و زن همواره او را پس زده است. داستان از زبان راوی دانای کل روایت می¬شود و علاوه بر زندگیِ کیوان به زندگی دیگر انسان¬های تأثیرگذار در زندگی او نیز سرک می¬کشد و روابط آن¬ها را تشریح می¬کند.

به سبب علاقه¬ای که به دنیای درونی آدم¬ها و همچنین روابط آدم¬ها با یکدیگر داشته¬ام دست به نوشتن چنین رمانی زده¬ام. اساساً دنیای ذهنی¬ام بیشتر مرا به سمت چنین آثاری می¬کشاند، مثلاً از دیدن فیلم¬هایی مشابه رمان خودم و خواندن رمان¬های مشابه خیلی بیشتر لذت می¬برم که به کشمکش میان انسان با انسان و انسان با خودش می¬پردازد. به نظر من هیچ¬چیز بیشتر از بررسی نوع روابط آدم¬ها با یکدیگر و البته تشریح گذشته و تأثیرات آن بر زندگی آنها نمی¬تواند جذابیت داشته باشد. 

-در «یادت نرود که ...» همان طور که از نامش هم برمی¬آید خاطرات و گذشته نقش کلیدی دارند. این عناصر به نحوی داستان را پیش می¬برند و پازل شخصیتی آدم¬های قصه را تکمیل می¬کنند. بنابراین برای آن دسته از مخاطبین نوستالژی¬دوست و خاطره¬باز خواندن این رمان می¬تواند جالب باشد.

شاید به سبب پیشه¬ی اصلی¬ام که سینماست و فیلمنامه¬نویسی، «یادت نرود که...» رمان پردیالوگی از آب درآمده است. به توصیف جزییات در آن پرداخته¬ام و سعی بر آن داشته¬ام که پیشینه¬ی شخصیت¬های داستان را برای مخاطب تعریف کنم تا داستان عمق پیدا کند و مخاطب بر وقایع اتفاق افتاده در آن تسلط داشته باشد. دوست ندارم مخاطب را وسط معرکه¬ای بیندازم که از گذشته¬ی آن بی¬خبر است. 

-خودم هنگام نوشتن، رویداد¬ها، کنش¬ها و موقعیت¬ها را به صورت تصویری تجسم می¬کنم تا واقعگرایانه و ملموس از آب درآید و کلیشه¬ای نشود.

-شخصیت¬های اصلی رمان من میانسال¬اند. همواره دنیای انسان¬هایی با این رده¬ی سنی برایم جذابیت بیشتری نسبت به هم¬سن و سالان خودم داشته است. فکر می¬کنم این آدم¬ها گذشته¬ی پروپیمانی دارند و تأثیر این گذشته بر زندگی¬هایشان می¬تواند برای یک نویسنده وسوسه برانگیز باشد و البته خواننده نیز با چنین دنیایی ارتباط برقرار خواهد کرد. دنیای میانسالی برایم جذاب است و با آنکه تجربه¬اش نکرده¬ام و خیلی زمان مانده که به آن رده¬ی سنی برسم تصمیم گرفتم که به سراغش بروم و دنیا را از دریچه چشم آن¬ها ببینم. دوستانی از طیف¬های سنی مختلف دارم. دوستان میانسال بسیاری دارم. برای نوشتن رمانم تأثیر مستقیمی از هیچ یک از آن¬ها و زندگی¬هایشان نگرفته¬ام، با آن¬ها مصاحبه هم نکرده¬ام و سوالی به صورت مستقیم از کسی نپرسیده¬ام اما مطمئناً حرف¬ها، خاطرات، گذشته و ... شان که طی معاشرت¬های دیرینه¬ام با آن¬ها رخ داده است، به صورت ناخودآگاه در کتاب من تأثیر گذاشته و باعث پختگی شخصیت¬های میانسال داستانم شده است. جالب اینجاست که خیلی¬ها که کتاب را می¬خواندند و سنم را نمی¬دانسته¬اند تصور می¬کردند این کتاب را زنی چهل، چهل و پنج ساله نوشته است و وقتی متوجه می¬شدند من بیست و چند ساله¬ام متعجب می¬شدند. 

علاوه بر میانسالان در داستان شخصیت¬های جوان هم دارم که درواقع فرزندان شخصیت¬های اصلی¬اند و آن¬ها نیز در سایه¬ی گذشته¬ی پدر و مادرانشان روزگار می¬گذرانند. زمان، گذشته و اتفاقات آن روی نسل¬های بعدی هم تأثیر گذاشته است و این چیزیست که در رمانم مشهود است.

-درباره¬ی حجم رمان: رمان من نسبت به برخی از رمان¬های اخیر شاید حجم بیشتری داشته باشد اما خودم فکر می¬کنم حجم متوسطی دارد. از طرفی فکر می¬کنم رمان پرحجم¬تر می¬تواند مخاطب را بیشتر در خود غرق و وادار به تأمل نماید. سعی کرده¬ام اطلاعات را سانسور نکنم و اطلاعاتی را که لازم بوده منتقل کنم. رمانی که در حال حاضر در حال نگارشش هستم حجمی نصف «یادت نرود که...» دارد. برای نوشتن رمان حجمش را از قبل پیش¬بینی نمی¬کنم. سعی می¬کنم بنویسم و بعداً ویرایش¬های لازم را انجام دهم. طبیعتاً نگارش رمان به سبک گزارش نویسی وخلاصه نویسی را دوست ندارم و می¬خواهم مخاطب رویدادها، احساسات شخصیت¬ها و دیگر جزییات را لمس کند.

گزیده جملات و پاراگراف ها:
-در پنجاه و یک سالگی بسیاری از افکار بیست و پنج سالگی اش احمقانه به نظر می رسیدند و گهگاه با خود فکر می کرد که کاش انسان ها می توانستند به جای بیست سالگی در چهل سالگی برای زندگی شان تصمیم بگیرند.

- فروغ به زور خندید. چروک های زیرچشم، دوست داشتنی ترش کرده بودند. کیوان نگاه کرد به صورت او و چروک های ریز و پلک ها که کمی افتاده تر شده بودند. نگاهش را از او گرفت. فروغ زیبا بود. زیباترین زنی که دیده بود. او مثل هنرپیشه ها نبود. جنس زیبایی اش با همه فرق می کرد، انگار فروغ یک جور دیگری زیبا بود. فکر کرد:«میانسالی اوج زنانگی یک زن است.»

- روی صندلی چرخید به طرف پنجره. هنوز هم خیابان شلوغ بود. نگاه کرد به ماشین ها که پشت سر هم ردیف شده بودند پشت چراغ قرمز. آن همه ماشین و آن همه آدم توی آن ماشین ها و لابد هر کدام از آن آدم ها هم داستان هایی برای خودشان داشتند، حتماً بعضی هایشان غمگین بودند و بعضی ها خوشحال. چشمش افتاد به پیکان سفید قدیمی که پشت یک بنز جدید سفید بود. کدام یکی ها خوشبخت تر بودند؟ سرنشین های پیکان یا بنز؟ از کجا باید می فهمید قصه ی زندگی هرکدامشان چیست؟ مگر می شد از آن بالا درباره ی زندگی آدم ها نظر داد؟ انگار از آن بالا همه ی ماشین و ها و سرنشینانشان مثل هم بودند، ماشین هایی که به ردیف پشت چراغ قرمز منتظر ایستاده بودند در انتظار سبز شدن چراغ و رفتن به خانه. صندلی را چرخاند و پشت به پنجره نشست. سر را تکیه داد عقب. خسته بود. دیگر نمی توانست همه ی آدم های دور و برش را راضی نگه دارد. اوضاع باید تغییر می کرد.   

- زل زد به حیاط. درخت انار هنوز سرپا بود. فرامرزی چند روز پیش که به خانه باغ آمده بود گفته بود که از لیلی زیر همان درخت خواستگاری کرده و فروغ سال ها پیش در یک روز تابستانی زیر سایه ی آن درخت به کیوان گفته بود که انار نماد عشق است و کیوان فکر کرده بود حیف که درخت، تابستان ها انار نمی دهد.

- سیروس فنجان قهوه را گذاشت جلوی کیوان:«با شیر یا بدون شیر؟» کیوان گفت:«بدون شیر.» سیروس خواست برایش شکر بریزد که کیوان گفت:«لطفاً نریزید. من قهوه را تلخ می خورم. تلخِ تلخ.» سیروس لبخند زد:«چه جالب ... مثل فروغ.»
- بغض گلویش را فشرد. دلش می خواست با صدای بلند فریاد بزند. ته دل می دانست که سیروس از احساسات او آگاه است. نباید دل او را بیشتر از این می سوزاند. زل زد به او. چشمان مرد می گریستند اما خبری از اشک نبود. سرش را گذاشت روی پاهای او. فکر کرد هر دو به یک اندازه رنج می کشند.گرمی اشک را روی گونه اش احساس کرد. سیروس متوجه گریه ی او شده بود. از خودش بدش آمد. او در آغوش همسرش برای یک عشق کهنه گریه می کرد.

- بسته ی کتاب هایی که چند روز قبل شیرین برایش آورده بود دست نخورده جا مانده بود روی مبل. شیرین گفته بود:«رمان های جدید ایرانی است.» کیوان اخم کرده بود:«نگو که رمان های بهنوش است.» شیرین بلند خندیده بود:«نه، رمان های فاخر است، مال نویسنده های خوب. گفتم بد نیست با ادبیات سال های اخیر آشنا شوی و کار جوان ترها را هم بخوانی.» و آخرش به شوخی اضافه کرده بود:«این جوجه نویسنده ها زمانی که ما در گروه چهار می زدیم توی سر و کله هم یا به دنیا نیامده بودند یا هنوز از شیر نگرفته بودنشان.» کیوان خندیده بود، تشکر کرده بود و قول داده بود آن ها را بخواند. کتاب ها را گرفته بود و میلی به خواندنشان پیدا نکرده بود. شاید به نویسنده هایی که کتاب هایشان را تمام و منتشر کرده بودند حسادت می کرد و شاید فکر می کرد هنوز برای آن که زندگی را عمیقاً درک کرده باشند بیش از حد جوان اند.

- فروغ دست ها را دور لیوان چای داغ حلقه کرد. به منظره ی رو به رو خیره شد. تهران، شب ها چراغانی بود. وقتی آپارتمان را دیده بودند هنوز نیمه تمام بود. سیروس گفته بود:«بالکن خوبی دارد.» و توضیح داده بود که در ونکوور به خاطر هوای بارانی هیچ وقت نمی توانسته از بالکن بزرگ خانه اش استفاده کند. هفته ی بعد بدون آن که فروغ رضایتش را اعلام کرده باشد آن جا را پیش خریده کرده بودند.

- دستانش یخ کردند. هنوز هم از کنجکاوی بی ادبانه اش هول بود. انگشت ها را در هم گره کرد. شاید مسئله عشق و عاشقی نبود و فرامرزی فقط به کسی نیاز داشت که در کنارش باشد و تنهایی اش را پر کند. نباید درباره ی آدم ها زود قضاوت می کرد. فرامرزی نوزده سال از او بزرگ تر بود. خودش را در سن و سال مرد تجسم کرد. یقیناً در آن سن و سال آدم ها حوصله ی دون ژوآن بازی نداشتند. اما فرامرزی مرد بود و از مردها هر کاری برمی آمد.

- آرش هیچ وقت آن طور که سیروس عاشق مادرش بود عاشق سحر نبود، اما سحر اولین زن زندگی اش بود و بسیار شبیه فروغ.

-. از سال های نوجوانی و جوانی مادرش فقط چند اسم به گوشش خورده بود، مثل همان «قصر یخ» و «چاتانوگا» که دیگر نبودند و «کافه نادری» و «پیتزا پنتری» که سرجای خودشان بودند. اما مهم مکان ها نبودند، مهم اتفاقاتی بود که در آن ها رخ داده بود. دختر و پسرهایی که در آن مکان ها عاشق شده بودند، رابطه هایی که آنجا شکل گرفته بود و به سرانجام رسیده بود و یا به هم خورده بود. ایده هایی که به ذهن ها رسیده بودند و تبدیل شده بودند به رمان و شعر و داستان کوتاه، یا برای همیشه سپرده شده بودند بود به بایگانی ذهن یک جوان جوجه بورژوآ که آرزو داشت شاعر یا نویسنده ای مشهور شود و آخرسر می شد ستون نویس یک روزنامه ی به دردنخور.

- از صدقه ی سر فروغ بود که به جای رمان های مبتذل، صادق هدایت و ویرجینیا وولف می خواند، از نقاشی و موسیقی سردر می آورد و می توانست هم پای عمو خسرو و خاله شیرین در بحث آدم حسابی ها شرکت کند و گهگاه نظرهایی هم بدهد و مورد تشویق دکتر فرامرزی قرار بگیرد. انگار اولین بار بود که آن قدر عمیق به فروغ فکر می کرد.

- فروغ نشست پشت میز تحریر آرش. چمدان بزرگ وسط اتاق بود. روزی که با آرش برگشته بود خانه ی پدر چند دست از لباس های خودش و پسر را به همراه کتاب های به دردبخور و قاب عکس مادر در همان چمدان گذاشته بود و با خود برده بود. گلشاد در را به رویش باز کرده بود و گفته بود:«می دانستم دیر یا زود برمی گردی همین جا.» و فروغ بی معطلی در آغوش او گریه کرده بود.

- با خودش فکر کرد:«بیچاره فروغ.» یعنی دیگر سیروس را دوست نداشت؟ بیچاره سیروس... تقصیر کدامشان بود؟! ... هیچ کدام تقصیری نداشتند، آدمها نمی توانستند به زور یکدیگر را دوست داشته باشند.   

بازدید از صفحه اول
sendارسال به دوستان
printنسخه چاپی
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
رها
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۴:۴۸ - ۱۳۹۴/۱۲/۱۴
0
1
چه جالب.موفق باشن این نویسنده جوان
نظر شما: